وقتی خودم بار اول به این عکس هایی که به ایمیلم یکی از دوستان فرستاده بود نگاه کردم ،شاید داشتم به خودم می گفتم که همه شون کارهای فتوشاپی هستن و درستش کردن ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم زیاد هم نمیشه مطمئن بود . شماهم یک نگاه به این عکس های عجیب و شاید هم ترسناک بندازید شاید یکی از این چیزها نزدیک ما هم باشه .
Strange Photos
When at first I look at these photos that were sent to my Mail from one of my friends , may be I was thinking they might be Photoshop works done very professionally but when I closed more found that I must not be so much sure about it , may be there must be some same things around us too , click on the links to see these strange and even frightening pics
(لازم به ذکر است مطالب نوشته شده از خبرنگار آمریکایی شون پن فقط ترجمه ای آزاد و بدون تلخیص از نوشته های انگلیسی وی می باشد و بنده به هیچ وجه با درج مطالب وی قصد همراهی و یا همفکری با وی را ندارم و حتی در بسیاری از موارد با وی مخالف هستم اما از آنجا که درک دید یک خبرنگار و یک آمریکایی از کشور عزیز اسلامیمان ایران می تواند در برخورد و واکنش به مسئولان و تک تک ما ایرانی ها کمک کند این مطالب بدون سانسور قرار گرفته اند . )
ما ساعت 2:45 بعدازظهر به غلام {مرد قرارگذارنده} روی تپههای بالای تهران ملحق شدیم. و منتظر بودیم که یک ماشین دیگر از آنها به ما بپیوندند، یک گشت پلیس در سمت چپ و نگهبان مسلح از بزرگتر شدن گروه درست وسط خیابان، به شدت نگران بود. ماشین سوم هم به ما پیوست و درست مانند گشتزنی در تپههای اوکلند (Oakland) به طور مارپیچ شروع به بالا رفتن در خیابان کردیم. ایستگاه نگهبانی ورود ما را اطلاع داد و نردهها بالا رفتند و اجازه یافتیم داخل بشویم.
اولش نمیدانستم ولی بعد فهمیدم که این مسیر توسط نیروهای نظامی حفاظت میشود و علاوه بر ملک ساختمانی خمینی، خانهی خصوصی رفسنجانی نیز همانجا واقع شدهاست. وقتی وارد محوطه ملک شدیم غلام و همراهانش از جلو و عقب ماشین ما کنار رفتند. نیروهای زیادی که لباسهای مرتبی داشتند به ما نزدیک شدند و نمیدانستیم آنها کیستند یا چه ارتباطی با حسن خمینی دارند، که یکیشان به عنوان سخنگو جلو آمد، ریش داشت، با قدرت حرف میزد، و یک قرابت خاصی با محل داشت، در حالی که برعکس او دیگر غلامان از وضعیت موجود مانند ما نگران بودند. درست بود این روابط و ترتیب ملاقات کار آنها بود، البته به روشنی نمیشد گفت. و از اینکه تعداد ما بسیار زیاد بود، سه آمریکایی، 9 ایرانی و مریم مترجم ما، مقداری عصبانی بودند.
زمانش رسید که از میان ملک بگذریم و به دیدار حسن خمینی برویم. به نزدیک درب، که رسیدم از ما خواستند که کفشهایمان را دربیاوریم. کفشها را کندیم و به یک اتاق نشیمن راهنمایی شدیم. چند مبل راحتی و چند تایی صندلی داشت. وقتی حسین خمینی وارد شد توسط یک روحانی و سه یا چهارتای دیگر همراهی میشد. چون در اتاق جای کافی برای اینهمه آدم نبود غلامها با بیقراری جلوی دیوار ایستادند. مرا به یک صندلی تعارف کردند که کنار حسن بود. با قرار گرفتن من در جایم عملاً ملاقات شروع شد.
هنگامی که وارد میشد من به وضوح شناختمش ، نور عجیبی در چشمهای این مرد بود و حداقل یک دهه از من جوانتر بود. ولی صورت متبسمش این فکر را از ذهنم دور نمیکرد که شاید این مرد بتواند ذهن مرا بخواند. ریش تقریباً گندمگونی داشت، پوست و چشمهای روشن، و عمامهی سیاه سیدها را به سر گذاشته بود. اول با من و بعد با همراهانم سلام وعلیک کرد و تعارف کرد که بنشینیم. به ما گفته شده بود که انگلیسی را میفهمد ولی ترجیح میدهد که به وسیلهی مترجم گفتگو انجام بشود.
او اطلاع داشت که من اول از نماز جمعه دیدار کردهام، برای همین گفتگو را با این سئوال آغاز کرد که احساسم در مورد نماز جمعه چه بود؟ جواب دادم: مادامیکه مسلمانان با هیجان بسیار زیادی شعارهای خشمگینی مانند "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" سر میدهند در واقع به مادران و پدران آمریکایی دشنام میدهند. گفتم: به نظرم رسید این بدترین نمایشی بود که از کشور میزبانم که آمدهام بشناسمش، میتوانستم ببینم. حسن با علاقهی جالبی گوش میداد. در زمانی که مترجم حرفهای مرا ترجمه میکرد او حتی یک لحظه هم از من چشم برنداشت. یک جملهی خیلی کوتاه گفت: "بنابراین باید وضعیت رو تغییر بدهیم" وقتی در مورد دینهای دیگر حرف میزد خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. گفت "هدف از دینهای چندگانه این است که هرکدام آن دیگری را کامل بکند" و ادامه داد "بنابراین این دینها نه تنها باید همدیگر را تحمل بکنند بلکه باید همدیگر با با آغوش باز بپذیرند" این سخنان متعلق به نزدیکترین مرد زندهی آیت الله خمینی است. مردی که فتوای قتل سلمان رشدی را به طور آشکار صادر کرد. و من حرفهای حسن را باور کردم. با اینحال او در مورد سئوال دیگرم در مورد تعریف تروریسم احتیاط به خرج میداد. پرسید: "معیار یا مقیاس چیست؟ که ایران را ملتی حامی تروریسم میداند در عین حال در مقابل اسرائیل سکوت میکند" و من فکر میکنم سئوال او در مورد آمریکا هم میتواند مطرح بشود.
بعد از اتمام ملاقات، غلامها ما را تا ماشینمان همراهی کردند، هنوز هم نمیدانیم که این مردان با لباسهای مشکی که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی هستند. و قول دادند که ملاقات با رفسنجانی را برای فردا ردیف خواهند کرد. اصلاً به ذهنم خطور نمیکرد که بپرسم آنها کیستند. چون به جوابشان نمیتوانستم اعتماد بکنم. ولی توافق کردیم که بعداً در این باره حرف بزنیم و راه افتادیم.
خانم Jeanette Scherpenzeel-Pourkamal وابستهی فرهنگی آلمان در تهران است. طبق برنامهای که مریم چیده بود قرار بود در مهمانی شام خانم وابسته فرهنگی در منزلش شرکت کنیم به همراه مریم مترجم ما و بابک یکی از دوستان ریس الریچ که از سفر اولش در سال 2000 به ایران با او آشنا شدهبود. که بنا به درخواست من از سرآمدان فیلمسازان ایران، عباس کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شدهبودند. با وجود اینکه فیلمهای کیارستمی توسط جشنوارههای بینالمللی بسیار تحسین شدهاند ولی متاسفانه من آشنایی با فیلمهای او و دیگر میهمانان نداشتم. (شاید لازم به ذکر باشد که من حتی به اندازهی فیلم-دوستان(cinephile) با کارهای جان فورد هم آشنا نیستم) ما کمی در مورد اثر سانسور بر آثار فیلمسازان ایرانی صحبت کردیم. گفته شد که چون دولت معمولاً هزینهی فیلمها را میدهد نمایش بسیاری از کارهای آن کارگردانها در داخل ایران به سادگی ممنوع است. و خیلی خوششانس هستند اگر در فستیوالهای بینالمللی اجازه پخش بیابند. قبل از تولید باید فیلمها را در مرکز سانسور دولت ثبت بکنند. یک کارگردان جوان در حال تدارک نمایش فیلمش بود با ابن وجود که قبلاً البته توقیف بودهاست. او یک منبع مالی مستقل پیدا کرده و خودش شروع به کار کرده بود. پرسیدم که آیا دولت در مراحل ساخت فیلم دخالتی داشت؟ او با خنده جواب داد که "نه واقعاً"، "فقط بسیج بازیگر نقش اولم را کمی کتک زد و هر روز که به خانه برمیگشتم گاز اشک آور به ماشینم میزدند"و شکلک در آورد که این دخالتهای خیلی ملایمی بوده.
من فرد اجتماعی معقولی هستم ولی باید بگویم که نشده که در جمع بیشتر از چهار پنج نفری بدون حمایت الکل بتوانم دوام بیاورم با این وجود تحمل کردم ولی بسیار احساس تشنگی و خجالت میکردم.
نزدیکیهای شب یک از میهمانان به من پیشنهاد کرد که اگر جرئتش را داشتهباشم فردا سعت 5 بعدازظهر قرار است یک تجمع زنانه در مقابل سردر دانشگاه تهران برگزار شود. یک گروه فعال حقوق زنان یک تظاهرات یک قانونی را ترتیب خواهدداد. من گفتم که خشونت دوستداشتنی است. یکشنبه صبح باز هم زود بیدار شدم و در حوالی پشت هتل قدم زدم. به نظر میرسید از چندین نظر روز گرمی خواهد بود.
غلامها برای اسکورت (همراهی) ما آمدند تا ما را به کاخ مرمر، جایی که قرار بود با هاشمی رفسنجانی مصاحبه کنیم ببرند. به عنوان رئیس فعلی شورای تشخیص مصلحت نظام، مرکزی که به موارد قانونگذاری میپردازد در صورتیکه پارلمان (مجلس) و شورای نگهبان نتوانند در موردی به توافق برسند این مسله به اداره رفسنجانی مربوط میشود. امروز قبل از ما، او برای گروهی از تجار که از سراسر کشور جمع شدهاند سخنرانی میکرد.
از یک بازرسی تقریباً سنگین و موشکافانه گذشتیم، البته موفق شدیم همزمان با ورود او به سالن وارد بشویم و من اجازه یافتم که از حدود 6 یاردی (5.5 متر تقریباً) جایی که رفسنجانی در ردیف جلوی حدود 200 نفر مستمع نشسته بود فیلمبرداری بکنم، قبل از اینکه رفسنجانی مقدمه و سخنانش را بگوید بزرگتر بازرگانان که قبلاً با او مخالفت کرده بود به طور رسمی حمایتش را از او اعلام کرد. من داشتم از روی شانهام فیلمبردای میکردم که گفته شد تا لحظاتی دیگر سخنرانی تمام میشود و من و همراهانم باید در اتاق مجاور با او ملاقات کنیم. و بهتر است لوازم و اسبابمان را به آن اتاق انتقال بدهیم. زمانی که مراسم معارفه با رفسنجانی در حال اجرا بود ما آنجا را ترک کردیم و به محل انتظار هدایت شدیم.
غلامها با دستپاچگی اسباب را انتقال دادند و غلام ریشو داد زد که "او دارد میآید"، من دوربینم را روی سهپایه تنظیم کردم که جریان مصاحبه را ضبط بکند. یکی از غلامها به طرف من آمد و درست مثل اینکه من یک مانکنی نمایش باشم، شانههایم را گرفت و کمرم را راست کرد. خندیدم. چهار-شانه نشستن چیزی است که هرگز نتوانستم تحمل کنم. و او آمد، عمامه سفید و عبای سفید و ریش معروف کمپشتش. به من معرفی شد و با هم دست دادیم. و ما دوباره محلهایمان را تنظیم کردیم به طوریکه به نظر میآمد برای گرفتن عکس یادگاری نشستهایم نه برای مصاحبه. من با یک سئوال کوتاه در مورد یکی از مقالات نیویورک تایمز شروع کردم که در آن او دموکراسی کشورهایمان را با هم مقایسه کرده و دموکراسی خودشان را بهتر دانسته بود. به طور کلی او همان مقاله را دوباره تکرار کرد - اینکه آنها 8 کاندیدای ریاست جمهوری داریم و ما فقط دو شخص مشخص. به سادگی در جوابش از جواب دادن به مرکز سئوال من طفره رفت. بنابراین من با عباراتی دیگر همان را تکرار کردم: "به نظر شما هستهی دموکراسی چه چیزی است؟" او جواب داد که آنها کاندیداهای بیشتری نسبت به ما داشتند. تقریباً همان بود.
روشن بود که ما هرکدام بیشتر از دو سه دقیقه برای پرسیدن سئوال وقت نداریم و برای همین میدان را به ریس و نورمن سپردم. و ایستادم تا از سئوالهای کوتاه آنان و جوابهای کوتاهتر او فیلم بگیرم. و در این زمان بود که دوربینم تصویر رفیقمان غلام ریشو را ضبط کرد. به طور تحتالفظی او مرا به این نمایش مضحک عکس گرفتن کشانده بود تا شاید بتواند بچههایی را که در ستاد تبلیغاتی رفسنجانی کار میکنند را ترغیب بکند. و دوربین همهی اینچیزها را ضبط کردهاست. کاخ مرمر را ترک کردم با این احساس که چیزی را از دست دادهام.
(لازم به ذکر است مطالب نوشته شده از خبرنگار آمریکایی شون پن فقط ترجمه ای آزاد و بدون تلخیص از نوشته های انگلیسی وی می باشد و بنده به هیچ وجه با درج مطالب وی قصد همراهی و یا همفکری با وی را ندارم و حتی در بسیاری از موارد با وی مخالف هستم اما از آنجا که درک دید یک خبرنگار و یک آمریکایی از کشور عزیز اسلامیمان ایران می تواند در برخورد و واکنش به مسئولان و تک تک ما ایرانی ها کمک کند این مطالب بدون سانسور قرار گرفته اند . )
در رستوران نایب نشسته بودیم و من به خاطر طولانی بودن مراسم نماز جمعه به شدت نیاز به دستشویی داشتم، به همین دلیل بعد از سفارش غذا بهانهای پیدا کردم و به دستشویی مردانه رفتم روی درب بالا فارسی نوشته بود مردانه و پائینش هم انگلیسی نوشته بود. جلوی مستراح ایستادم و راضی از اینکه فقط ادرار دارم، چون اگر کار جدیتری داشتم، چمباتمه زدن روی مستراح بدون اینکه گیرهای برای کت طرف وجود داشته باشد زیاد جوانمردانه به نظر نمیرسید.
بعد از نهار با مهدی رفسنجانی پسر رئیس جمهور اسبق و مدیر ستاد تبلیغاتی پدرش قرار ملاقات داشتیم. مرد راحت و بیتشریفاتی بود. به نظر میآمد از این فرصت پیش آمده بیشتر لذت میبرد تا اینکه بخواهد به سئوالات جواب بدهد، هرچند که انتظار مطرح شدن آن سئوالات را داشت. ما در مورد موضوعات مختلفی صحبت کردیم، از فعالیتهای اتمی ایران تا حقوق زنان، مراحل مختلف انتخابات و سابقه تنش مابین کشورهای ما. در بیشتر موارد او سئوالها را به خود ما برمیگرداند. برای مثال "شما کمتر از ما در انتخابات کاندیدا داشتید" یا "شما خودتان فعالیتهای اتمیتان را گسترش دادهاید" نورمن سولومان این یک مورد رو قبول کرد. به این دلیل که آمار ابتلا به سرطان در ساکنان اطراف نیروگاههای هستهای گسترش یافته و احتمالاً نشان میدهد که ما مرتکب اشتباهی شده باشیم. رفسنجانی جوان ادامه داد که "ما از اشتباهات شما خوشمان میآید". بحث تسلیحات اتمی، لبخند طعنه آمیزی را در چهره رفسنجانی نشاند: "چرا حکومت آمریکا فشار و تهدیدهایش را در فعالیتهای اتمی ما افزایش دادهاست؟" "این آمریکا بود که سلاحهای شیمایی به کار رفته بر علیه 10.000 انسان در حلبچه، توسط عراق، را تولید کرده بود." (فقط 6 هفته بعد از فجایع مخوف حلبچه، رئیس جمهور ریگان، فرستاده ویژهاش، دونالد رامسفلد وزیر دفاع فعلی، را به نزد صدام حسین فرستاد، تا به وی ابلاغ بکند که آمریکا عراق را از لیست سیاه حامیان تروریست خارج کرده است. این ملاقات با عکس مشهوری که این روزها منتشر شده و در آن رامسفلد با صدام دیدار میکند اثبات شدهاست.)
در حال حاضر، آمریکا 12 میلیارد دلار دارائی ایران را بلوکه کردهاست. و رفسنجانی جوان اشاره میکرد که آزاد کردن آن مبالغ میتواند قدم اول خوبی برای ازسرگیری روابط بین ایران و آمریکا باشد.
بعد یک چیزی مطلبی را با آسودگی و بیخیالی گفت که واقعاً در گوشم زنگ زد: "ما فقط چهار یا پنج ناراضی سیاسی در زندان داریم". "حتی خود شما هم در آمریکا احتمالاً به همان تعداد روزنامهنگار در زندان دارید و تعدادی هم تحت تهدید وجود دارند." کمی موارد حقوق بشری هم هست که باید اصلاح بشوند. در آمریکا هم مجلس سنا {در مقابل شورای نگهبان} بسیار توانمند هستند و در این مورد فرقی نداریم. در روزهای آینده گفتههای رفسنجانی جوان به آزمایش گذاشته میشود. او در گفتههایش نوعی برابری در طرز رفتار آمریکا و ایران در مقابل آزادی نشریات و رسانهها فرض کرد. من تصمیم گرفتم که حتماً روی این موضوع تحقیق بکنم و البته موضوعاتی مثل پروندههای Matt cooper و Judith Miller و در جای دیگری نسبت به قضیه Robert Novak را به یاد داشتم. (قوانین ایران از روزنامهنگاران میخواهد که منابعشان را در صورت خواست دولت فاش بکنند. قانون 1972 دیوان عالی کشور ما هم همین مورد را در مورد روزنامهنگاران آمریکایی به تصویب رسانده است.) البته این قانون ممکن است دیگر کهنه شده باشد، چون امروز Miller در جایگاه متهمان است چون حاضر نیست که منبع خبرش را فاش کند. وضعیت موجود نشان میدهد که ملاقات یک روزنامهنگار با شخص عالیرتبه دولتی یعنی دردسر. روزنامهنگاران هر فرصتی را غنیمت میدانند تا با شما در مورد تجربیاتشان از خاورمیانه حرف بزنند. و اگر شما حوصلهی پرحرفیهایشان را نداشته باشید از شما در ستونها و وبلاگهایشان بد خواهند نوشت. در تمام این موارد احساسات ضمیر گوینده بر اطلاعات تاثیر میگذارد.
در همان زمان، صدها مورد برای مصاحبه از طرف خبرنگارانی که روی موضوعات حقوقی روزنامهنگاران متمرکز بودند به من پیشنهاد شد. پیشنهاد برای مصاحبه از اینور از آن ور. حتی در یک تماسی به من پیشنهاد شد که با خود رئیسجمهور سابق و کاندیدای فعلی علی اکبر رفسنجانی مصاحبه بکنم. ولی من نسبت به هیچکدام اینها علاقهای نداشتم. روزنامهنگاران بیشتر وقتشان روی مسائل تاریخ-مصرف-گذشته {regurgitated} صرف میکردند. بیا در مورد این موضوع برای آن طرفیها حرف بزنیم یا آن موضوع برای این طرفیها. تحلیل این موضوع میگویند که امکان دارد دستهای پشت پردهای در این موضوع دخیل باشند. سیاستمدران هرگونه علاقهای به موضوع را انکار میکنند حتی بعضیها میگویند اینکار خلاف اسلام است. و روزنامهنگاران دیگر به آمریکا برمیگردند و گزارشات و تفاسیر اینها را میخوانند و یا برای مقالات خودشان منبع میکنند. و بیتامل موضوعاتی که "معمولی و مشکوک" هستند به ناگهان به حقایق غیرقابل انکار تبدیل میشوند. و به پرینتهای بسیار زیاد در مورد همان موضوع اضافه میشوند و شما را گیج میکنند. و تمرکز شما به هم میریزد و متوجه موضوعاتی حول قدرت میشوید و کم کم موضوع اساسی را فراموش میکنید: مردم هر سرزمین را. در ضمن، در خیابانها شایعات جالبی در مورد مردمی وجود دارد که جرات دارند چهرهی رسمی حقیقت را زیر سئوال ببرند.
اکبر گنجی روزنامهنگاری که تحت بازجویی است و زمانی در روزنامهها ستونی در مورد اشخاصی که در قتل مخالفان دست داشتهاند مینوشت، دو روز قبل از رسیدن من ناپدید شدهاست. شایعات خیابانی معتقدند که او یا مرده و یا در زندان است. گنجی تا کنون 62 ماه را پشت میلهها به سر بردهاست و این دوره از آپریل 2000 به خاطر بیان کردن نظرات سیاسی شروع شدهاست. (روز بعد ناظران حقوق بشر اعلام کردند که او مجدداً به سلول انفرادی در زندان اوین تهران برگشته است. و از دیدار با خانواده و وکلایش محروم شده و اعتصاب غذای خود را از سر گرفتهاست.)
من آنجا اعلام کردم که مایلم با عباس عبدی، که به خاطر انتشار نظرسنجیهایی در مورد تمایلات ایرانیان برای ارتباط با آمریکا، به دو سال زندان محکوم شده بود، ملاقات کنم. و به من گفته شد که در وضعیت نامعلوم فعلی و ناپدید شدن گنجی، عبدی تمایلی به مصاحبه ندارد. شروع به سئوال از مهدی رفسنجانی کردم، سئوالهای بسیار جدی در مورد اینکه نظر او در مقایسه بین آزادی مطبوعات در ایران و آمریکا چیست؟
آخر وقت عصر جمعه، بعد از ملاقات ما با مهدی رفسنجانی، تجمعی برای یک نظرسنجی انتخاباتی در محل ستاد انتخاباتی الهیه (شمال شهر و منطقه پولدار تهران) برای رفسنجانی بزرگ برگزار میشد. کافههایی با صندلیهای بیرونی، خانههای بسیار شیک و ماشینهای جالب. ما حدود 40 دقیقه در خیابانهای شلوغ راندیم تا به کوهپایه جایی که الهیه است رسیدیم. کنار یک کافه توقف کردیم و به داخل رفتیم.
کمی غیرقانونی به نظر میرسید ولی مجلل و ترتمییز بود. شلوغ بود. سه زن در میز کناری بودند که ما ازشان پرسیدیم آیا حاضرند در مورد انتخابات با ما گفتگو بکنند؟ آنها برای گفتگو راضی بودند ولی نه زیاد در مورد انتخابات. علاقهای به رای دادن نداشتند، به نظرشان ریاکاری بود. زنان در این کشور نصف یک مرد به حساب میآیند. بیمه یک زن نصف یک مرد است. بیمه مرگ که اینجا دیه گفته میشود. در مباحثات حقوقی {جر بحثهای خانوادگی و حقوقی} ارزش شهادت یک زن نصف شهادت یک مرد است. حدس بزنید چه کسی برنده دادگاه خواهد بود؟ ناامیدیهای حاصل از حکومت محمد خاتمی هم عامل دیگر این مشکلات است. {عدم شرکت در انتخابات} یکی از زنها که 31 ساله است و معلم عربی: "هیچ اتفاقی نیفتاد و نخواهد افتاد، ما کوچکترین امیدی به این انتخابات نداریم" "خاتمی قول بعضی آزادیها را به ما داده بود" و ادامه داد: "ما حتی این آزادیها را در خانههایمان هم نداریم، ما حتی اجازهی داشتن تلویزیون ماهوارهای هم نداریم. آنها ما را بازی میدهند"
بعد، مردی از میز کناری به ما ملحق شد. او میگفت: " این کشور بعد از جنگ ایران-عراق در یک عزاداری فرو رفت. ما یک نسل کامل از ایرانیان را از دست دادیم. ما بیش از یک میلیون نفر انسان را از دست دادیم، اگر شما هدفتان شناخت این کشور است، نباید این موضوع را از نظر دور بدارید." در این زمینه حق با او بود. ما در جنگ ویتنام 58.000 تلفات داشتیم و جمعیت آنروز آمریکا 220میلیون نفر بود، بنابرین تلفات جنگ حدود 0.026 درصد از کل جمعیت بود. با این حال ما هنوز هم درگیر آن جنگ هستیم و تا امروز رهایی نیافتیم. من این وضعیت را برای ایران هم تصور میکنم که در جنگ هشت ساله ایران از هر پنجاه نفر یکی کشته شد
(لازم به ذکر است مطالب نوشته شده از خبرنگار آمریکایی شون پن فقط ترجمه ای آزاد و بدون تلخیص از نوشته های انگلیسی وی می باشد و بنده به هیچ وجه با درج مطالب وی قصد همراهی و یا همفکری با وی را ندارم و حتی در بسیاری از موارد با وی مخالف هستم اما از آنجا که درک دید یک خبرنگار و یک آمریکایی از کشور عزیز اسلامیمان ایران می تواند در برخورد و واکنش به مسئولان و تک تک ما ایرانی ها کمک کند این مطالب بدون سانسور قرار گرفته اند . )
شان پن در ادامه گزارش خود،تهران را چنین توصیف می کند: خیابان های تهران در شب یادآور بغداد یا مکزیکوسیتی است. دعوا، فریاد، صدای وحشتناک بوق، هوای گرم و به شدت آلوده، موتورسیکلت هایی که گل و لای پخش می کنند و رانندگانی که با سرعتی نزدیک به مرگ در ترافیک گره خورده با انسان ها می رانند. الان یک هفته تا انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده و شهر با پوسترهای تبلیغاتی پوشانده شده است. غالب تصاویر متعلق است به اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس جمهور سابق. می دانستم هفته ای پرحادثه در انتظارم خواهد بود، اما نمی دانستم قرار است خشن ترین هفته در بیش از یک دهه اخیر ایران باشد.
هتل لاله زمانی اینترکانتیننتال بود. تسهیلات پیشرفته آن دست نخورده باقی مانده. وسایل مان را در لابی رها کردیم و از سوی یکی از کارمندان هتل مورد استقبال قرار گرفتیم. استقبالی بسیار گرم و خوشحال از اینکه ما را از شر ساک هایمان رها کرده است. هنگام گرفتن اتاق، لازم است گذرنامه مان را بدهیم و مشخص کنیم با چه نوع روادیدی سفر می کنیم. قانونی بودن حضور من در ایران بستگی داشت به جایگاه فنی من به عنوان خبرنگار. از این رو، تحت همین عنوان اتاق گرفتم، به اتاقم رفتم، به خانه زنگ زدم و کمی خوابیدم.
ستاره سینمای هالیوود می نویسد: با نخستین اشعه های آفتاب از خواب بیدار شدم. پرده ها را کنار زدم و از میان آلودگی هوا فقط توانستم قله های برفی را به زحمت تشخیص بدهم. تهران در آغوش البرز غنوده است. از برخی جهات می توان آن را با لس آنجلس در دامنه کوههای سن گابریل مقایسه کرد. نخستین تصویری که از پنجره اتاقم در بلوار پایین هتل دیده می شود، تابلویی است با نشانه ای از چهره آیت الله خمینی. نخستین برنامه مان رفتن به نماز جمعه بود. اما تا آغاز آن چند ساعتی وقت داشتم. به طبقه پایین رفتم. از ساختمان هتل خارج شدم و در تهران صبحگاهی قدم زدم.
او اضافه می کند: این یکی از معدود دفعاتی بود که می توانستم در دیدارهایم تنها باشم. اهمیت این موقعیت را می دانستم. حضور نامطمئن در فرودگاه و شتاب شهری که شب گذشته واردش شدیم، چیزهایی بود که تا الان اپیزودهای رؤیاگونه و محتاطانه سفرم محسوب می شوند. اما حالا دیگر من جسمی آرامم و روحی که در خیابان های تهران قدم می زند. آنچه من از این شهر عمیقاً اسلامی انتظار داشتم نوعی تیرگی پس از دعا و نیایش، مردان چشم سیاه با ریش های تیره که با تردید به من نگاه می کنند و زنان باحجابی که اصلاً به من نگاه نمی کنند. اما این چیزی نبود که دیدم و چیزی نبود که حس کردم.
شان پن گزارش سفر خود را اینچنین ادامه می دهد: البته شما اینجا زنی را بدون حداقل روسری یا همان حجاب روی سر و چادری که بدنش را پوشانده نمی بینید. لمس یک زن در ملاء عام غیرقانونی است، مگر اینکه آن مرد شوهر زن باشد. دخترها و پسرها نمی توانند دست های هم را بگیرند. در هر حال، اینجا لبخند فراوان است. در چشمان کسانی که روی این میهمان امریکایی می افتد، خنده و احساسات گرم دیده می شود. برخی که از روبرو شدن با من در شهر شگفت زده شده اند، از علاقه شان به فیلم "21 گرم" می گویند؛ فیلمی که صحنه های جنسی و مواد مخدر در آن با جزییات کامل به تصویر کشیده شده است. در طول چند روز بعد، فهمیدم که فیلم های امریکایی به آسانی پیدا می شوند و در ایران محبوب هم هستند. این فیلم ها روی دی وی دی های بازار سیاه دیده می شوند. اینجا فروشنده دی وی دی درست مثل شیرفروش ها خانه به خانه می رود.
-- پشت اتوبوس
شان پن می نویسد: به آرامی در یک محدوده دو مایلی قدم زدم. تصویر آیت الله خمینی در همه جا حاضر است؛ کنار ساختمان ها، روی دیوارها، بیلبوردها و ایستگاههای اتوبوس و تمامی حرکات مرا زیر نظر دارد. در حالی که داشتم یکی از آن تصاویر کنار ساختمان ها را با دقت نگاه می کردم و به چشمان خسته آیت الله محبوب ایرانی ها خیره شده بودم، از روی لبه پیاده رو افتادم و کم مانده بود در برخورد با یکی از اتوبوس های عبوری روی زمین پهن شوم. خیلی زود خودم را عقب کشیدم. بعد مردان ایرانی را دیدم که از قسمت جلویی اتوبوس به من خیره شده اند. به خودم که آمدم یک سوم انتهایی اتوبوس رد شده و همه چیز به حالت اسلو موشن درآمده بود. در کنار من قسمت عقبی اتوبوس بود که در آن تنها زنان چادری دیده می شدند. پشت اتوبوس. یاد "رزا پارکز" افتادم. (رزا لی پارکز، خیاط زن و فعال اجتماعی امریکایی که در دسامبر 1955 به اتهام امتناع از دادن جای خود به یک سفیدپوست در اتوبوسی در مونتگمری آلاباما دستگیر شد. این اتفاق جنبش حقوق مدنی ایالات متحده را وارد فاز تازه ای کرد/ خودم.)
او ادامه می دهد: به هتل که برگشتم، برای خوردن قهوه و املت به بوفه رفتم. یک موسیقی در فضای مست کننده پخش می شد. فضای طبقه پایین مرا به یاد فضاهای مشابهی در عراق انداخت؛ هتل های الرشید و فلسطین بغداد. جمله "تو این جا چه غلطی می کنی آقای پن؟" روی صورت خبرنگاران خارجی دیده می شد.پن می افزاید: یک نسخه انگلیسی از ایران نیوز گرفتم. در آن خواندم که ایالات متحده در حال بررسی فروش قطعات هواپیماهای تجاری به ایران است. موسیقی عوض شد. پس از صبحانه، از مسئول پذیرش درباره تسهیلات ورزشی در داخل یا خارج هتل پرسیدم. چیز زیادی وجود نداشت. ولی خودم چند بار از پله های اضطراری تا طبقه دوازدهم بالا و پایین رفتم. گرچه به نظرم این روش کمی کهنه شده است.
او می نویسد: به اتاق خودم رفتم تا برای ملاقات ساعت ده با آژانسی ایرانی که مسئول خبرنگاران میهمان است، آماده شوم. دوربین و دستگاه ضبط صوتم را آماده کردم و یک جفت کفش رسمی تر پوشیدم. نمی دانستم برای حضور در مراسم نماز جمعه باید چه لباسی بپوشم. تلویزیون اتاقم روی شبکه سی ان ان ورلد ریپورت بود و داشت شکایت بیننده ای را درباره اخبار مربوط چین پخش می کرد. ماجرای افشای خاطرات داونینگ استریت پوشش چندانی داده نمی شود . . .
پن می افزاید: پس از دریافت مدارک قانونی به سمت محل برگزاری مراسم نماز جمعه حرکت کردیم. مسایل امنیتی در اطراف مسجد دانشگاه تهران به شدت رعایت می شد. پس از عبور از چند دستگاه تشخیص ابزار فلزی، تمامی وسایل فلزی مان را تحویل دادیم. در مرحله گشتن بالا تنه، کیسه پول دور کمرم دردسرساز شد. (سود کارت های اعتباری خلاف دکترین اسلامی است و بنابراین همه باید پول نقد همراه داشته باشند و به صورت نقد خرید کنند.) سپس به جایگاه ویژه خبرنگاران راهنمایی شدیم.
هنرپیشه مطرح فیلم های هالیوودی در گزارش خود از نماز جمعه تهران می آورد: در محوطه برگزاری نماز جمعه نشان هایی آویزان شده بود. ترجمه یکی از آنها این بود: "ما باید همواره از فلسطین حمایت کنیم." روی دیگری این بود: "مقاومت در برابر توطئه های امریکا و اسراییل آنها را از سلطه بر مردم ایران نا امید می کند." این عبارت به رهبر معظم انقلاب نسبت داده شده بود. به تدریج جایگاه پر شد و حدود ده هزار نمازگزار، دریایی را درست کردند که بخشی از آن اختصاص به عمامه های سیاه و سفید داشت ( عمامه های سیاه نشانه سید بودن یا انتساب مستقیم به حضرت محمد است)، با لباس های رنگ و رو رفته و پیراهن های تیره. شعارها در سرتاسر ساختمان می پیچید. مقام های حکومتی در ردیف جلو نشسته بودند. نیروهای نظامی دسته دسته می رسیدند، با این عقیده که حضورشان در نماز جمعه پاداشی چند برابر خواهد داشت. خیلی ها، به عنوان سربازان وظیفه ساده، به نظر نسبت به مراسم بی تفاوت بودند. پشت سر آنها هم دریایی از دینداران.
وی ادامه می دهد: مراسم با سخنرانی یک روحانی نه چندان بلندپایه آغاز شد که درباره اخلاق اقتصادی در اسلام صحبت کرد. بدن نمازگزاران با هر سجده و رکوع تصویری از یک فرش ایرانی مواج خلق می کرد. زنان در یک گوشه کاملاً مجزا نشسته بودند که از دید همگان، غیر از بالکن خبرنگاران، پنهان بودند. آیت الله احمد جنتی، روحانی محافظه کار، برای خواندن خطبه خود آمد. او دبیر شورای شش نفره نگهبان است، نهادی جنجالی و عمدتاً بنیادگرا که وظیفه اش تأیید تصمیمات اتخاذشده از سوی مجلس و رییس جمهور است. او در یک هدف گیری مستقیم علیه نامزد میانه رو، رفسنجانی، خطرات قوم و خویش گرایی را در حکومت گوشزد کرد. فسنجانی مشهور است به استخدام بسیاری از خویشاوندان خود در کابینه . . .
شان پن می نویسد: با ورود جنتی به سیاست های بین المللی، او به بخش اعظمی از جامعه رای دهنده یادآوری کرد که هر رأی آنها یک فریاد مرگ بر امریکا است. او جمعیت را تحریک کرد تا به شعاردهندگان "مرگ بر اسراییل" و "مرگ بر امریکا" بپیوندند. ده هزار صدای قوی. این نکته برایم آشنا آمد: یک روحانی که پیروان خود را در راه سیاسی شان و به سمت یک نامزد خاص و علیه نامزدهای دیگر هدایت می کند. من به چشم خود دیده ام که این نوع سخن تهاجمی نه تنها در ایران، بلکه در کشورهای عربی مشترک است. بر اساس گفته بسیاری از کسانی که با آنها حرف زدم، همواره از نقطه نظر ایرانی ها مشخص بوده که شعار مرگ بر امریکا با سیاست خارجی امریکا مرتبط است و قصد نسبت دادن مرگ به مردم امریکا را ندارد. در هر حال، وقتی هدف مورد نظر یک جمع 10 هزار نفری در مراسم مذهبی نماز جمعه فریاد زده می شود، من می توانم به عنوان یک امریکایی (و ضمناً یک نیمه یهودی) بگویم که این فریادها هم مفهوم و هم هر مذهبی را که عشق را در مرکز خود تبلیغ می کند مد نظر قرار داده و آن را تا حد یک تهدید خشن سیاسی تقلیل داده است.
پن می نویسد: با نزدیک شدن پایان مراسم نماز جمعه، دست هایی که دانه های تسبیح را برای شمردن گامهای نمازگزاران شمارش می کردند آزاد شدند. ما هم به نوبه خودمان به ساعت ریس نگاه کردیم که می گفت الان زمان کنار زدن جمعیت و بازگشت به خودرو است. درست مثل نخستین مخاطبان یک کنسرت راک، در حین بازگشت از چند نقطه بازرسی گذشتیم.
(لازم به ذکر است مطالب نوشته شده از خبرنگار آمریکایی شون پن فقط ترجمه ای آزاد و بدون تلخیص از نوشته های انگلیسی وی می باشد و بنده به هیچ وجه با درج مطالب وی قصد همراهی و یا همفکری با وی را ندارم و حتی در بسیاری از موارد با وی مخالف هستم اما از آنجا که درک دید یک خبرنگار و یک آمریکایی از کشور عزیز اسلامیمان ایران می تواند در برخورد و واکنش به مسئولان و تک تک ما ایرانی ها کمک کند این مطالب بدون سانسور قرار گرفته اند . )
شون پن بازیگر امریکایی که به عنوان خبر نگار روزنامه سن فرانسیسکو کرونیکل در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری به ایران آمده بود پس از گذشت بیش از دوماه اولین قسمت از گزارش پنج قسمتی سفر خود را با عنوان " شان پن در ایران " منتشر کرده . من خودم بارها به دنبال کل این گزارش بودم که هر جا می رفتم فقط بخشی از اون رو پیدا می کردم ولی حالا همه ی این مطلب رو در دو بخش روی وبلاگ خودتون می گذارم تا بخونید و ببینید ایران از دیدگاه یک آمریکایی چگونه است
دیدگاه یک آمریکایی نا آشنا با فرهنگ و مناسبات سیاسی - اجتماعی ایران با خطاهای بسیار همراه است، اما مطالعه آن خالی از لطف نیست. در این گزارش آمده است : هفته پیش از انتخابات ریاست جمهوری ایران است. نامزدها اعتبار یکدیگر را نشانه رفته اند. برخی فعالان سیاسی در تلاش برای تحریم انتخابات هستند. ترافیک و آلودگی شهر را خفه کرده است. چپگراها از نامزد ایده آلیستی حمایت می کنند که شانس پیروزی ندارد. وعاظ مخاطبان خود را به سوی راستی ها فرامی خوانند. رسانه ها تحت نفوذ قدرت حاکم هستند و اگر آن را به مبارزه بطلبند، به زندان می افتند.
دانشجویان دم از حقوق بشر می زنند و بنیادگرایان به انکار خواسته های آنها می پردازند. اینجا فرهنگی است آغشته به عشق به سینما. عشق به براد پیت، به آنجلینا جولی و هر آنچه نام استیون اسپیلبرگ بر خود دارد. اینجا سرزمین انرژی هسته ای است؛ جایی که لابی های حقوق مذهبی بطرز مؤثری مرز میان سیاست و دیانت را از بین برده اند. اما اینجا در عین حال سرزمین مردمان خوب و میهمان نواز هم هست. وقتی تیم ملی در یک رقابت بزرگ برنده می شوند، رقص و روبوسی و نوشیدنی و مواد به خیابان ها می آیند. تعداد زنان دانش آموخته دانشگاهها بیشتر می شود و مناصب دولتی را بیش از پیش اشغال می کنند. به نظرتان آشنا نیامد؟ کمی صبر کنید. زنان. به زنان نگاه کنید. همه چیز بر وفق مراد نیست. دارم به زنان فکر می کنم. اینجا ایران است.
شان پن در سفرنامه خود از ایران می نویسد: شش هفته پیش بود که با دوست نویسنده ام نورمن سولومون در اتاق نشیمن خانه من دور هم نشستیم تا درباره سفر به ایران تصمیم بگیریم. بعد با ریس ارلیچ روزنامه نگار هم تماس گرفتیم تا به ما بپیوندد. ریس بدون درنگ درخواست روادید کرد. در طی یک ماه و نیم بعد، او به نمایندگی های سازمان ملل و وزارت خانه های خارجه و ارشاد جمهوری اسلامی ایران متوسل شد و سرسختانه خلاف جهت آب بروکراسی های متعدد شنا کرد که همه اینها به گرفتن روادید خبرنگاری انجامید. پروسه گرفتن روادید چند بار برنامه ریزی ما را به هم ریخت و در برنامه سفر تغییر ایجاد کرد.
پس از اینکه ویزاها سرانجام دو روز پس از آخرین تاریخ برنامه ریزی شده حرکت ما تأیید شد، به انگلستان رفتم تا همسرم را که آنجا مشغول کار بود ببینم. بعد از ظهر روز هشتم ژوئن، مسابقه تیم ملی ایران را برابر بحرین از تلویزیون کنسولگری ایران در لندن دیدم. پیروزی ایران بر تأسف من به خاطر آخرین تأخیرمان در سفر به ایران افزود. چرا که بی تردید شادمانی بی حد و حصر مردم را در خیابان های تهران از دست داده بودم. شان پن در ادامه گزارش سفر خود به ایران می نویسد: صبح روز بعد، ساعت شش لندن را ترک کردم تا به نورمن و ریس در مونیخ بپیوندم. در حالی که در فرودگاه مونیخ در انتظار به زمین نشستن پرواز آنها از سن فرانسیسکو بودم، پولم را خرد کردم و تعدادی مجله و کمی خوراکی خریدم. من در جاهایی که انگلیسی حرف نمی زنند بهتر سفر می کنم. اما در فرودگاههای آلمان انگلیسی حرف می زنند. تا رسیدن دوستانم بی قرار بودم.
ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر به وقت مونیخ، من و نورمن و ریس سوار پرواز شماره 602 لوفت هانزا به مقصد تهران شدیم. سایر مسافران 95 درصد ایرانی بودند و چند نفر اروپایی. سال گذشته، اگر خبرنگاران را هم حساب کنیم، کمتر از 500 امریکایی غیرایرانی از ایران دیدن کردند. با نگاهی به اطراف خودم در هواپیما زنان و مردان مدرنی را دیدم که لباس های غربی پوشیده بودند و از تعطیلات، دیدارهای خانوادگی یا تجارت بازمی گشتند. در هواپیما نوشیدنی های الکلی سرو می شد، اما هیچ گونه مشروبات الکلی معاف از مالیات گمرکی فروخته نمی شد. ایران کشوری خشک و اسلامی است. با این وجود بسیاری از مسافران خوشحال بودند که پیش از فرود هواپیما آخرین جرعه های نوشیدنی های شان را سر می کشند.
ستاره سینمای هالیوود می نویسد: چهار ساعت و ده دقیقه بعد و با احتساب تغییر ساعت که لحظه ورود ما را به وقت تهران ده و نیم شب نشان می داد، در آستانه نشستن هواپیما صدایی توجه همه را به خود جلب کرد: "خانم ها و آقایان، به یک نکته بسیار مهم توجه کنید. همه بانوان توجه کنند؛ به حکم دولت ایران، تمامی میهمانان زن باید سر خود را بپوشانند. بنابراین، به خاطر خودتان از شما می خواهیم پیش از ترک هواپیما در تهران روسری به سر کنید. متشکرم." با این جملات، زنان با سر و صدا به سوی دستشویی رفتند. به ناگهان و با خروج آنان از دستشویی، به اندازه صدها سال دگرگونی رخ داده بود. همه این زنان مدرن که می توانستند به آسودگی خانه خود در کلوب های شبانه پاریس برقصند، حالا از سر تا به پا خود را به چادرهای سیاه پیچیده بودند، آرایش از چهره هایشان رخت بربسته و به تاریخ پیوسته بود.
شان پن در ادامه سفرنامه اش به ایران می نویسد: در گمرک برای بررسی گذرنامه ایرانیان و خارجی ها صف های جداگانه وجود ندارد و چون من و دوستانم در صندلی های عقب هواپیما نشسته بودیم، ناگهان خودمان را در سه چهارم انتهایی صف دیدیم. دوست داشتم خیلی زود از آنجا بیرون بیایم. بوی ترافیک را استشمام کنم، به هتل برسم و با خانه تماس بگیرم. تلفن های همراه ما در تهران کار نمی کنند. بنابراین امیدار بودم خط های بین المللی مشکلی برای برقراری تماس نداشته باشند. متوجه شدم خیلی از ایرانی ها آزادانه در صف سیگار می کشند. هیچ علامتی هم به نشانه ممنوعیت استعمال سیگار دیده نمی شد. خیلی زود من هم به جمع آنها پیوستم. بلافاصله یک مأمور یونیفورم پوش گمرک من را از میان آن همه جمعیت دید و تذکر داد سیگارم را خاموش کنم. فقط من و نه هیچکدام از مسافران ایرانی.
وی می افزاید: در نهایت، من و نورمن و ریس جلو رفتیم، به باجه مأمور گمرک رسیدیم و گذرنامه های امریکایی مان را نشان دادیم. به ما با حالت نسبتاً تندی گفتند "منتظر بمانید". مأمور جوان ایرانی با گفتن این جمله، باجه خود را با گذرنامه های ما ترک کرد و آنها را به دفتری دیگر خارج از دید ما برد.وی می نویسد: مأمور برگشت، اما بدون گذرنامه های ما و بدون هیچ توضیحی. در حالی که باقی مانده مسافران ایرانی گذرنامه هایشان را ممهور می کردند و می رفتند، ما بی سر و صدا ایستاده بودیم.پن ادامه می دهد: حدود یک ساعت بعد، ما همچنان در سالن گمرکِ حالا دیگر خالیِ فرودگاه ایستاده بودیم. من روی زمین نشستم، ریس قدم می زد و نورمن، طبق معمول، یک جا ایستاد. ناگهان چهار مأمور یونیفورم پوش گمرک ظاهر شدند و ما را با عجله به دفتری کوچک بردند، جایی که یکی یکی انگشت نگاری و به فارسی راهنمایی شدیم. معلوم نبود انگشت نگاری مرحله ای از اجازه یافتن ما برای ورود به کشور بود و یا صرفاً گذرنامه های ما دلیل بر معطلی مان بودند.
-- او چه می خواست؟
شان پن می نویسد: مأموری که دست های درشتش انگشت های آغشته به جوهر مشکی و کف دست مرا روی چند فرم چاپی می غلتاند، با فریاد و اشاره دستش به من فهماند دنبالش بروم. به دنبالش به دستشویی مردانه رفتم، در را برایم باز کرد و به من فهماند که باید پیش از او داخل شوم. آنجا بیشتر شبیه سوراخ موش بود. در دستشویی باز بود و آینه پوسیده که هیچ بازتابی نداشت. جایی که باید توالت های استاندارد ما قرار داشته باشند، اینها تنها حفره هایی در زمین بودند با گودال هایی تنگ و تار در زیر و نور فلورسنت در بالا. به من زل زده بود. نگاهش نه تهدید کننده بود نه صمیمی. چند ثانیه گذشت و من به عقب نگاه کردم. نه تهدید کننده و نه صمیمانه. گفتم "حالا چی؟" دستانش را بالا آورد و کف آنها را به هم مالید. بله. او از من می خواست در این فرصت دستانم را بشویم تا با دست هایی سیاه وارد شب های ایرانی نشوم.
وی ادامه می دهد: بنابراین به طرف سینک برگشتم. درون ظرف صابون آخرین حباب ها دیده می شد و من تلاش کردم چند قطره از آن را بیرون بیاورم. آب به صورت خودکار بیرون آمد، یک سیستم پیشرفته لمسی. اما سرد بود. دستانم را زیر آب سرد با یکی دو حباب صابون به هم مالیدم تا حداقل رنگ شان خاکستری شود. وقتی برای خشک کردن دستانم دنبال حوله یا چیزی مثل آن گشتم، چیزی پیدا نکردم. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و محافظ یک متر و نود سانتی ام را کنار زدم، به داخل یکی از دستشویی ها رفتم، چند تکه دستمال دستشویی برداشتم و دستهای خاکستری ام را خشک کردم.
پن همچنین می نویسد: معلوم شد که همه این کارها از روی حساب و کتاب انجام می شود. زبان پارلمان ایران در تأیید حکم انگشت نگاری جای هیچ گونه تغییری را در این سیاست تلافی جویانه باقی نگذاشته است: امریکایی ها از ایرانی ها انگشت نگاری می کنند و ایرانی ها هم در عوض همین کار را برای ما انجام می دهند. وقتی از مأمور به خاطر کمکش تشکر کردم، بیشتر به این دلیل بود که سرم را در حفره دستشویی فرو نکرد تا ورود ما با دست های پاک به داخل کشور او آسان تر شود. وقتی به قسمت بار رسیدیم، راننده مان در کمال وظیفه شناسی منتظر بود، درست مثل ساک های مان. داخل خودرو پریدیم و به سمت هتل رفتیم. (ادامه دارد)
فکر کنم دیگه همه بدونن روز 28 شهریور آینده سیاسی ایران در جلسه شورای حکام رقم خواهد خورد و اعضا به بررسی گزارش آقای البرادعی خواهند پرداخت و نظر می دن که آیا پرونده ایران باید به شورای امنیت بره و اونجا براش تصمیم بگیرن و یا این که میشه این موضوع رو در خود آژانس حل کرد.
اما در صورت ارجاع پرونده کشورمون به این شورا امکان اعمال تحریم های اقتصادی علیه ایران زیاده ، با این وجود هیچ فکر کردید تحریم یعنی چه و یا چه تاثیراتی می تونه بر کشور بذاره ، آیا ما بیشتر از اینی که تحریم هستیم بازم مورد فشار قرار می گیریم. من در این مورد خیلی تحقیق کردم و با آدمای خیلی مطلعی هم صحبت های زیادی انجام دادم. نتیجه این تحقیقا شده سرمقاله ای که نوشتم و ان شاء ا.. فردا شنبه روی سایت می ره. شما هم اگه علاقه دارید یک نگاه بهش بندازید و نظرتون رو بدید. مطلب فوق رو می تونید از اینجا مطالعه کنید
تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری ، نرو
تو هم مثل من تو غصه کم میاری ، نرو
نرو
تو هم می پوسی ، میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم میگیری ، ای من نرو
نرو
تو که می دونی من بی تو، تو بی من یعنی حسرت
تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که می ئونی کم میشم ، تو که می دونی کم می شم
تو که می دونی هم آغوش غم می شم
آهنگ رو هم از اینجا دانلود کنید آهنگ نرو
نرم افزاری مطمئن برای از بین بردن هر چی برنامه جاسوسی که دنیا هست SpyWare Doctor
برنامه ای واقعا عملی برای افزایش سرعت رایانه ها Speed Optimizer
برنامه ی Winamp رو هم که می شناسید این هم آخرین نسخه اش Winamp
این هم برنامه ضد جاسوسی و تقریبا همه کاره ی مایکروسافت Anti Spyware
آخرین نسخه از مرور گر اینترنتی مایکروسافت Internet Explorer 6
سایت ایرانی تست اعصاب تست اعصاب
واقعیت های پنهان در مورد مردها
1- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند
3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند
4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟ خانم، چرا که آقا راه را گم می کند
5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد
6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند
7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد
8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند
9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم
10- دو دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکري ندارند 2- کاری ندارند
11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست
12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد
13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
14- یک وضعيت غير قابل كنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق
15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد
16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و " کثیف اما قابل پوشیدن"
17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 ميليون توماني بخرد و
یک سیستم صوتی 4 ميليون توماني بر روی آن نصب کند
18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم"
19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها
20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند
21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند
22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند
23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری نوشابه بخرد
24- رفتن به کلوپ مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسي صحبت نمی کند
25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند
26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم
27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند
28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند وحتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند
29- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
اين مقاله را زياد جدي نگيريد!!! ![]()
اكثر افرادی كه وبلاگ راه اندازی میكنند، یكی از بزرگترین آرزوهایشان در دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی این است كه وبلاگشان مخاطب زیادی داشته باشد و به عبارتی مطالب وبلاگ را تعداد افراد زیادی مطالعه كنند و بالاخره بعد از گذشت مدت زمانی نه چندان طولانی وبلاگشان معروف و مشهور شده و روزانه هزاران بازدید كننده ثابت داشته باشد.
اكثر وبلاگ نویسان چنین آرزویی دارند، اما راههای نیل به این هدف در دنیای وبلاگ نویسی یعنی داشتن مخاطب بسیار زیاد چیست؟ چگونه باید معروفیت و شهرت بدست آورد؟
در پاسخ به این سوال باید گفت: راه حلهای موجود برای نیل به این هدف زیاد است اما باید توجه داشت كه با هر راه حلی نمیتوان محبوب شد! و شهرت بدست آورد.
راه حل اول: تعدادی از افرادی كه تازه كار وبلاگ نویسی را شروع میكنند و هدف مشخصی از وبلاگ نویسی ندارند و تنها برای اینكه وبلاگ داشته باشند اینكار را كردهاند، برای معرفی وبلاگ خود به دیگران یك روش ابداعی را به كار میگیرند. بدین صورت كه یك متن شبیه به این: "با سلام ، این اولین باره كه به وبلاگتون سر میزنم باید بگم خیلی جالبه، مطالبی توپی دارین، به ما هم سر بزنین" را تهیه و بعد از Copy كردن آن به لیست وبلاگهای پرشین بلاگ و بلاگ اسكای و ... یا لینكهای موجود در وبلاگهای مردم رفته و بدون خواندن حتی یك كلمه از مطالب وبلاگ! در بخش مربوط به نظرخواهی، آن را Paste میكنند. بدین امید كه صاحب وبلاگ از تعریف و تمجید این شخص خوشش بیاد و سری به وبلاگش بزنه.
پرواضح است كه چنین روشی برای رسیدن به هدف، نه تنها مفید و موثر نیست، بلكه ممكن است حتی باعث ذهنیتی بد نسبت به چنین وبلاگ و وبلاگ نویسی شود. چرا كه كافی است شخص چنین جملاتی را از شخص مزبور در وبلاگ یك شخص دیگر نیز ببیند در آن زمان مطلب نوشته شده یك Spam تلقی خواهد شد نه یك نظر!
راه حل دوم: شخص وبلاگنویس تازه كار، به وبلاگهای دیگران سر زده و بعد از مطالعه آن مرتب برای هر مطلبی نظر میدهد بدون آنكه نظرش مرتبط به مطلب باشد! یا سودی برای نویسنده داشته باشد. اینكار وی باعث كنجكاوی وبلاگ نویسان شده و از خود سوال میكنند كه این اعجوبه دیگه كیه؟ و به وبلاگش سر میزنن تا جواب سوال خود را پیدا كنند. وبلاگهای چنین افرادی معمولاً ارزش همان یكبار دیدن را دارند! خوب نتیجه اینكه این روش هم مفید و موثر نیست.
راه حل سوم: شخص وبلاگ نویس تازه كار كه كمی هم دچار اعتماد به نفس كاذب است، در وبلاگش درباره وبلاگهای معروف و مشهور یا نویسندگان آن نقد نوشته و یا حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و به فاش كردن مسایل پشت پرده آن وبلاگ یا نویسنده (كه یك درصد هم درست نیست ) میپردازد.
در این صورت به لحاظ شهرت آن وبلاگ و یا شخص مطالب نوشته شده در این قبیل وبلاگها بعضاً از سوی دیگر وبلاگ نویسان با جدیت پیگیری و خوانده میشود. اما چنین شخصی هنگامی به ١٠٠ درصد هدف خود میرسد كه وبلاگ نویس مشهور و معروف در وبلاگش نسبت به چنین مطلبی اعتراض كند، چرا كه با لینكی كه به مطلب نوشته شده برعلیه خودش میدهد تا مظلومیت خود را ثابت كند، ناخواسته تعداد زیادی بازدید كننده به آن وبلاگ میفرستد. همانطور كه پیداست این روش هم دوام نخواهد داشت و بعد از چند روز مفید و میسر نخواهد بود.
راه حل چهارم: شخص وبلاگ نویس تازه كار، سوژهای حاشیه ساز كه برای عموم مردم جامعه جذاب است را برای مطالبش انتخاب كند و روی آن جولان دهد. چنین سوژهای میتواند مثلاً گم كردن بچه، دزدیده شدن آن، تظلم خواهی و خاطرات مربوط به آن و ... باشد.
در اینگونه موارد در یك زمان محدود تعداد بازدیدكنندگان یك وبلاگ بسیار زیاد خواهد شد، اما بعد از فروكش كردن تب آن سوژه بازدیدكنندگان وبلاگ را به فراموشی میسپارند و بازدیدهای وبلاگ كم میشود. نمونه این راه حل را اخیراً شاهد بودیم كه به لحاظ حساسیت موضوع حتی بعضی از روزنامهها هم به چنین مطلبی لینك دادند.
راه حل پنجم: در این روش وبلاگ نویس در وبلاگ نه چندان مهم، معروف و مشهور خود كه مطالبی جالبی هم ندارد به وبلاگهای دیگران لینك داده و مدام از طریق ایمیل، PM و نظرخواهی، درخواست لینك متقابل از وبلاگها میكند و از این حقیقت بی خبر است كه لینكهای موجود در یك وبلاگ یعنی اینكه شخص وبلاگ نویس علاوه بر وبلاگ خود وبلاگهای دیگری كه به نظرش برای بیننده بسیار مفید خواهد بود را معرفی میكند نه هر وبلاگی را! حتی بعضی جاها گفته میشود كه شخصی اصلی وبلاگ نویس را باید از لینكهایی كه در وبلاگش گذاشته شناخت نه مطالبش! .
در چنین حالتی بعضاً دیگر وبلاگنویسان در معذوریت اخلاقی قرار گرفته و شخص را در رسیدن به هدفش یاری میكنند.
راه حل ششم: وبلاگ نویس تازه كار مایهدار است! طراحی قالبش را به تیمی متخصص میسپارد و با پرداخت هزینه بالا شكل زیبایی به ظاهر وبلاگش میدهد. سپس از طریق تبلیغات تصویری و متنی در سایتها و وبلاگهای دیگر (كه زیاد هم قیمت بالایی ندارند) وبلاگ خود را از بیننده تغذیه میكند.
در این روش دو حالت ممكن است وجود داشته باشد: ١) مطالبش نیز به اندازه ظاهر وبلاگش مفید، به درد بخور و جالب باشند. در اینصورت به احتمال زیاد تبلیغات برای چنین وبلاگی موثر خواهد بود و بینندههای زیادی را نصیبش خواهد كرد و بعد از مدت كمی بیننده ثابت تقریباً زیادی هم خواهد داشت.
2) مطالب وبلاگ زیاد جالب نباشد و برای مراجعه كننده جذابیت نداشته باشد. در اینصورت تبلیغات موثر نیست و هزینه آن دور انداخته شده است.
راه حل هفتم: وبلاگ نویس تازه كار از همان اول میداند چه میكند و از وبلاگش چه میخواهد و یا در وبلاگش دنبال چیست. چنین شخصی به نوشتن مطالب مفید و موثر در هر زمینهای كه توانمندی دارد، میپردازد و به دنبال این نیست كه با دوز و كلك مردم را به وبلاگش بكشاند، چرا كه میداند مطالبش بیینده را خواهد آورد.
این قبیل از وبلاگها و وبلاگنویسان به ندرت یافت میشوند. اینها اگر به دیگر وبلاگها لینك هم ندهند به لحاظ مطالب و محتوایی كه دارند لینكهای زیادی را از دیگر وبلاگها میگیرند، زیرا همانطور كه گفتیم وبلاگنویسان خوب در وبلاگ خود به وبلاگهای خوب و مفید لینك میدهند نه هر وبلاگی!
راه حل هشتم: وبلاگ نویس تازه كار وارد باند یكی از وبلاگنویسان معروف و مشهور شود. این باندها در در دنیای وبلاگ نویسی در موضوعات گوناگون چون سیاسی، آموزشی و ... وجود دارند . در این باندها كافی است شما مطالبی را در جهت خواستههای رییس باند! بنویسی نه آنچه را كه دلت میخواهد. وارد شدن هم به این صورت است كه از رییس باند یا دیگر اعضا برای وبلاگت یا بعضی از نوشتههایت كه گلچین شده، لینك بگیری.
عسگر اصغرزاده www.asgharzadeh.com
Guides for having a popular Blog
(as this Article is a little bit too long I preferred to translate just an abstract of that for those who are interested in knowing the secrets for increasing their viewers now and later I will do the whole)
1- some people try to write a constant piece of sentence ,inside, admiring and exaggerating about the quality and the beautiful weblogs other have and then copy and paste it inside their comment room , and then asking them to come have a look at their blog and in this way they may see increasing number for their viewers but not for always
2- some other go to other blogs , read the whole document and lay comments not any related to the story which is published there , they do it every day and since it is not any related , the blog owner tries to trace this guy and may go to his blog , but in this way they just see the blog once and not more
3- writing about popular people and blogs in your own blog might be useful but when you lie may go wrong .
4- bringing a tabloid and hot news inside the blog increase the viewers but again just for a while as the news go lying and long
5- the best way is to before publishing your blog , leave its designing on a professional group and then with investing on ads in other well-known blogs and sites , try to attract people and if the text inside the blog were as nice as the ads the viewers will increase every day .
من هم خودم به عنوان یک خبرنگار اقتصادی وظیفه می دونم که تمام تلاشم رو برای کمک به این دوست محترم و هر گونه همکاری ابراز کنم.
امروز بعد از مدت ها اومدم مسافرت و از اینجا هم دارم براتون مطلب می نویسم . توی این مدت به یک موضوع جالب برخوردم و با یک آقای محترم ملاقات کردم که حرفای زیادی تو قلبش بود و دلش می خواست همه حرفاشو تو عالم داد بزنه ، ولی خوب چی بگم که رفت دوران اون زمونایی که می شد راحت حرف زد و تازه یک گوشه شنوا هم پیدا بشه .
من پدرم توی شهرک صنعتی خرم آباد استان لرستان ی نیمچه کارخونه ای داره و من هم رفته بودم بهش سر بزنم که اونجا با همون آقای محترمی که گفتم آشنا شدم . وقتی فهمید خبرنگارم ازم خواست تمام حرفاشو روی وب سایت خبرگزاریمون قرار بدم ولی چیکار کنم که ما خبرنگارا هم محدودیت داریم و نمی تونیم همه چیزو بی پرده بیان کنیم. برای همین هم من وبلاگو انتخاب کردم تا حرفا رو بزنم و اگر هم خدای نکرده یک نفر گفت کی این حرفا رو زده ما هم بگیم : "کی بود کی بود من نبودم"
بگذریم ، این آقای محترم که تجربه ی زیادش از رفتار و صحبت کردنش کاملا واضح بود ، اومده بود و برای این که چندتا جوون رو به کار بگیره و کمی از مشکلاتشون رو حل بکنه یک فکری کرده بود و برای همین هم بعد از این که خستگی 7 سال حضورش تو جبهه ها رو از تن بیرون کرده بود یک کارخانه تولیدی زده بود (تولیدی نه دلالی ... ) و برای اولین بار در کشور یک محصولی تولید کرده بود که در خاورمیانه تک بود و در صورتی که به راه می افتاد می تونست کشور رو از واردات 15 میلیون دلاری بی نیاز بکنه .
این آقا همون طور که گفتم خیلی زحمت کشیده بود و این قدر توی این ادارات دولتی رفته بود دیگه همه با نام حاجی می شناختنش (منم بهش می گفتم حاج آقا ) .
ولی متاسفانه به دلیل این که محصول تولیدی این کارخانه نوعی مواد اولیه برای سایر محصولات نهایی بود و شرکت های بزرگ مصرف کننده این محصول هم عادت به واردات اون داشتن ، و چون وقتی از یک شرکت خاص آمریکایی این محصول وارد می شد روسا و مدیران به مدت یکی دو هفته غیبشون می زد . (حالا کجا می رفتن جالبه ، سفری رویایی به اون وره آب اون هم برای تقدیر از این که محصول فلان شرکت آمریکایی رو به اروپایی ترجیح دادن و با دادن میلیون ها دلار واردش کردن خجالت داره به خدا..) این آقا و شرکتش با مشکلات بزرگی مواجه شدن.
خلاصه بگم ، واردات بی رویه ، عدم حمایت مسئولان محترم کشوری و دولتی ، قرار گرفتن در منطقه ای محروم و هزارن دلیل دیگر همه باعث شدن تا این آقا کم کم به سمت ورشکستگی بره و نه تنها هر روز یکی یکی از کارگراش خداحافظی کنه و با گونه های اشک بار در مقابل ناله های زن و بچه هاشون شرمنده بشه ، دیگه خودش هم دستش رو داغ بکنه که دیگه هیچ وقت به دنبال کار تولیدی نره ولی با این وجود وجدانش هم هیچ وقت بهش اجازه نمی ده به دلالی کالاهای خارجی بپردازه و با واردات اونها ، مردان زحمتکش دیگری رو در مقابل زن ها و بچه هاشون شرمنده بکنه .
حالا که اینا رو می نویسم این آقا دیگه رفته و شاید هم منو هم مثل خیلی دیگه از خبرنگارای دولتی بدونه که به راحتی حرفای دولتمردان رو با هزار عشق انتقال می دن و هیچ وقت هم زمان خوشون رو برای گوش دادن به حرفای بخش خصوصی هدر نمی دن.
اما من امیدوارم این مطلبو کسی دیگه هم بخونه و اگه هم تونست کمکی بکنه به من ایمیل بزنه تا من هم اطلاعات بیشتری بهش بدم.
Today after so many times that I haven’t had any trip, I came to Khorramabad , Lorestan province west of Iran , where my father has got a mini company , during the times I was here , I met an honest and experienced man who had so many words and talks in his heart wanting to shout them out in all the world may be some one here and answer them
When he understood I am a reporter, he asked me to publish all his problems on my News Agency website but what to do when we reporters are having too much limitation and we are not allowed to do every thing we like and say what ever we want
So I choosed my web log to publish the story and in this way I can say all the things I want without the fear of being punished by any one
This honest man whose experience is completely brilliant from his behavior and speaking, after relaxing from tiredness during the imposed war on
fifteen million $ import each year
But unfortunately since the product of his company are some haw raw materials for some other industries and the habit and tend of the Iranian governor to import the product from out side
When Iranian governor buy this product from
lets say , non measuring amount of import , nonsense help of Iranian governor , placing in a poor region of the country and another 1000 reasons has made this man little by little fire his very few workers and get disappointed from helping of the governors
Although he has endured so many problems on this job but his honest heart never let him go importing materials and products from other countries and make so many other workers else where jobless
I hope some other people could read what I have written here try to help him by contacting me on my mail and I will provide them with more important documents
این مطلبی که امروز تو وبلاگمون قرار می دم بیشتر به درد خبرنگارا و کسائی می خوره که به دنبال اخبار جنجالی و گزارشاتی در مورد فساد های اقتصادی هستن ، همین طور که می دونید قیمت های نفت از ابتدای سال 2000 تا کنون بیش از 3 برابر شدن و خوب مسلم است که دولت هایی که نفت صادر می کنند باید درآمدهای میلیاردی داشته باشن و افزایش درآمدها هم در همه ی دنیا باعث ایجاد فساد هایی می شه که برای این که در موردش بیشتر بدونید یک سری به این لینک بزنید که گزارش منو بخونید
Today I am posting a new article which is great for journalists and those who are searching for money corruption news ,as you know the prices for oil are growing fast and those oil exporting countries are facing huge amount of money , you know that any where in the world incomes grow up , corruption will increase too , so have a look at the article
it was an intresting news sajjad ,but according to this piece of information he must be so materialist cause no one in the world can save this much money unless he ignores the other people around himself such as poor and disable people.not only Gate but also there are lost of people around the world even here in Iran that never pay attention to the others need and the most important matter ,i mean god s satisfaction.by the way ,i wanna let u know that there are much more important and valuable things in our life that we can not find it with ease and even with money we cant buy it dear .i am guite sure that you yourself know what am i talking about , i have the best treasure that no one can have it or even find s.th comparable to this.in fact i have an advice to every one who one day will read this comment and thats it:always try to find some thing especial and beyond the materialistic world which u can have it with yourself everywhere ,everytime and forever...THE VERY BEST OF LUCK
بيل گيتس ثروتمند ترين انسان روي كره زمين است و ثروتش را از راه تاسيس مايكروسافت به دست آورده است ، حال به ارائه مثال هايي براي فهميدن ميزان ثروت وي مي پردازيم.
او ثروت زيادي دارد و هر روز بر آن نيز افزوده مي گردد ، گفتن حقايق زير در مورد وي خالي از لطف نيست.
1-بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار در آمد دارد يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال
2-اگر يك اسكناس 1000 دلاري از دست او بر زمين بيفتد او حتي خود را به زحمت نمي اندازد تا آن را بردارد چون در مدتي كه مي خواهد اين كار را انجام دهد ، به همان اندازه درآمد داشته است .
3-كل بدهي هاي دولتي آمريكا 62/5 هزار ميليارد دلار است ، اگر بيل گيتس بخواهد ، مي تواند همه ي اين بدهي را در مدت 10 سال بپردازد.
4-او مي تواند 15 دلار به هر انسان بر روي زمين هديه كند و علاوه بر آن 5 ميليون دلار ديگر هم برايش باقي بماند.
5-مايكل جردن پردرآمد ترين ورزشكار روي زمين است ، اگر او تمام درآمد سالانه خود را پس انداز كند و هيچ چيزي نخورد و يا لباسي نخرد براي رسيدن به ثروت بيل گيتس بايد 277 سال زحمت بكشد .
6-اگر تمام ثروت بيل گيتس را به يك دلاري تبديل كنيد مي توانيد مسير زمين تا ماه را 14 بار با آن ها بسازيد البته براي حمل اين ميزان پول شما به 713 هواپيماي غول پيكر بوئينگ 747 نياز داريد .
7-بيل گيتس هم اكنون 40 سال سن دارد و اگر قرار باشد 35 سال ديگر هم زندگي كند براي تمام كردن ثروتش بايد روزي 78/6 ميليون دلار خرج كند .
8-اگر بيل گيتس يك كشور بود ، كشورش سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان لقب مي گرفت .
9-و اما اگر قرار بود به ازاي هر بار كه رايانه هاي حاوي ويندوز هنگ مي كردند وي يك دلار به صاحبانشان بپردازد در عرض 3 سال برشكست مي شد .
1. Bill Gates earns US$250 every SECOND, that's about US$20 Million a DAY and US$7.8 Billion a YEAR!
2. If he drops a thousand dollars, he won't even bother to pick it up because during the 4 seconds he picks it, he would've already earned it back.
3. The
4. He can donate US$15 to everyone on earth but still be left with US$ 5 Million for his pocket money.
5. Michael Jordan is the highest paid athlete in US. If he doesn't drink and eat, and keeps up his annual income i.e. US$30 Million, he'll have to wait for 277 years to become as rich as Bill Gates is now.
6. If Bill Gates was a country, he would be the 37th richest country on earth.
7. If you change all of Bill Gate's money to US$1 notes, you can make a road from the earth to moon, 14 times back and forth.But you have to make that road non-stop for 1,400 years, and use a total of 713 BOEING 747 planes to transport all the money.
8. Bill Gates is 40 this year. If we assume that he will live for another 35 years, he has to spend US$6.78 Million per day to finish all his money before he goes to heaven. Last but not the least: The Best One!!
9. If Microsoft Windows' users can claim US$1 for every time their computers hang because of Microsoft Windows, Bill Gates will be bankrupt in 3 years.…
تنها 8 روز بعد از وقوع توفان سهمگین کاترینا در سواحل جنوبی آمریکا و ایالت های می سی سی پی ، لوئیزینا و شهر نیو اورلئان که بیش از 100 میلیارد دلار خسارت به بار آورد و بیش از 10 هزار انسان رو از بین برد ، حالا هم توفانی جدید به نام ماریا در راه است و از سمت شرق به سواحل آمریکا نزدیک میشه ، جایی که بیشتر ترمینال های واردات گاز و نفت آمریکا در اونجا واقع شدن. این توفان سرعتی در حدود 150 کیلومتر در ساعت داره و می تونه یک بدبختی بزرگ دیگر در پی داشته باشه.
نکته ی مهمی که کارشناسان به اون اشاره می کنن اینه که در فصل گردبادهای آمریکا که از ماه ژوئن تا نوامبر ادامه داره هر سال حداکثر 5 توفان به وقوع می پیونده ولی امسال شاهد 13 توفان بودیم .
چند روز پیش هم خبرنگار شبکه CNN در گزارش خودش از ایالت های توفان زده گفته بود ، تصاویری که اینجا مشاهده می کنیم همه مانند آن چیزی است که در عراق می بینیم .
حال به نظر شما می شه شک کرد که با ریخته شدن خون هزاران نفر انسان بیگناه در عراق و افغانستان خدا به قهر نمی آد و طبیعت هم فرمان او را اجرا نمی کند بیایید کمی بیشتر فکر کنیم .
Only 8 days after Katrina hurricane passing through the south banks of United states and making too much losses up to 100 billion Dollars and killing more than 10 thousand people, another storm is closing the Eastern part of US where the most Gas import facilities are, this one has got 150 Km/h speed and may cause another disaster. Some days ago CNN reporter said , the situation here remind you of the
More important it is that during the Hurricane Period in US each year at most 5 big storm happens but this year 13 hurricane has made US hand free, so do you think god may forget the Iraqi and afghan people killed by US soldiers, and that god may leave them free to do what ever they want , just think more and you get what I want to mean
لطفا منو از نظرات خودتون محروم نکیند
Recently i have published a new Article on oil history and the reasons for the rocket high prices in mojnews agency you may access the article through this link by the way i havent still made an english copy yet but soon i try to translate it too
حالا هم یک چند تا عکس از خودروی جدید جگوار ببینید عکس های جگوار
If you enjoy New cars photos and you like to to know more about them, come around some time, i will put links here to find quality pics about them. hope you enjoy it
با این که خیلی وقته کارم با اینترنت و رایانه و mp3 (آوا ۳ ![]()
هنوز هم نمی دونم قراره چی بنویسم و خط جناحیم چی باشه
یک چیز دیگه هم موندم اون هم اینه که اصلا چه جوری باید بنویسم با نگارش رسمی یا خودمونی و از اونجایی هم که می دونم هیچ وقت به نتیجه نمی رسم پس قول می دم که از هر دوتاش به موقع استفاده کنم.
امیدوارم دوستان خوبی که با ساختن این وبلاگ پیدا می کنم به کمکم بیان و تو بهتر کردنش یاری رسانم باشند.لطفا زیاد سعی نکنید که فکر کنید که من با شما ها خیلی فاصله دارم یا خیلی غریبه هستم می تونید هر نظری دارید برام بفرستید هر چی دلتون خواست.
در آخر هم باید از همکارم سرکار خانم ثمانه اکوان که بنده را برای ساختن و اپتیمایز (یکم کلاس خارجی یعنی بهینه سازی) این وبلاگ یاری کردند کمال تشکر را بکنم امیدوارم که وبلاگ خودم از مال اون هم بهتره بشه ....
درضمن یک چیز دیگه هم باید بگم که شماها نمی فهمید به غیر از یک نفر که دوست دارم حتی اولین نفری باشه که وبلاگمو می بینه ، می خواستم بگم که خیلی دوستش دارم و منتظر چیزهای زیادی باشه که در آینده قراره براش بکنم . k.o.L